|
شعری زیبا از خاقانی شروانی
آمد
نفس صبح و سلامت نرسانید بوی
تو نیاورد و پیامت نرسانید یا
تو به دم صبح سلامی نَسپردی یا
صبحدم از رشک، سلامت نرسانید من
نامه نوشتم، به کبوتر بسپردم چه
سود که بختم سوی بامت نرسانید باد
آمد و بگسست هوا را زره ابر بوی
زره غالیه فامت نرسانید بر
باد سپردم دل و جان، تا به تو آرد زین
هر دو ندانم که کدامت نرسانید عمری
است که چون خاک،جگر تشنه عشقم و
ایّام به من جرعه جامت نرسانید نایافتن
کامِ دلت،کام دل تُست بس
شکر کٌن از عشق که کامت نرسانید |+| نوشته شده توسط پدرام الوندي در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 1:25 |
|

